تبليغاتX
دورتر , دیرتر

دورتر , دیرتر

نمی خواهم حتی یک گام یا لحظه پیش از انکه می توانسته ام بروم و بمانم ,افتاده باشم و جان داده باشم

تو مپندار که خاموشی من

 هست برهان فراموشی من ..

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 22:43  توسط ترمه  | 

Alan tuye mashinim o tuye terafice raha.az bas hoselam sar rafte bud dige umadam internet.cheghad ke in raha shologhe. Hanuzam az un khabari nis.kami narahatam vali ba in vojud muntazer mimunam ke un zang bezane na man.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط ترمه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط ترمه  | 

سلام خدا .ار این به بعد دلم می خواد فقط با تو حرف بزنم نه با اون.خدا تو که میبینی گاهی چقدر دلم می گیره.خدایا .راه درست را نشونم بده.نذار دلم لگبره.همبشه تو باش. همبشه توی دلم باش و نذار فکر کنم تنهام.نذار اواره و سرگردون بشم .نذار نیازمنده محبته این و اون بشم.نذار دلتنگ بشم . می دونم من خیلی بدم ولی قول می دم خوب بشم . قول می دم دیگه اشتباه نکنم .کمکم کن .دستمو بگیر. نذار گمت کنم . نذار احساس تنهایی کنم. گاهی احساس می کنم انگار تو باهام حرف می زنی . مثلا وقتی شکایت می کنم تو خواهرمو نشونم می دی و می گی یادت رفته اون چقدر سختی کشید ولی الان خوشبخته.هر وقت می نالم بهم می گب خیلی ها حاله تو را داشتند .خداجون مرسی که تنهام نذاشتی و همیشه با منی.خدایا مراقبه اونم باش. خدایا بهم ارامش بده .

خدایا شکرتتتتتتت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط ترمه  | 

هوا سرد و نمناکه .نشستم روی مبل و خودم را به چای داغ و بیسکوییت ساقه طلایی دعوت کردم. همه رفتن خوابیدن و من تنها هستم . صدای خروس ادم را به یاده صبح اوله وقت می اندازه .امروز رفتیم تله کابین.خیلی خیلی قشنگ بود . دلم می خواد یه باره دیگه هم که شده برم . اون بالا قشنگ ترین جایی بود که من دیده بودم .

خدای مهربون.مرسی که همرام هستی و تنهام نمی ذاری . خدایا مرسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:5  توسط ترمه  | 

inja hame chiz ghashange.vali heif ke hava sarde. gahi delam vaghean migire. vali sai mikonam khodamu be nafahmi bezanam. vaghti ba 2 ta zouj biai safar behtar az in ham nemishe. hame 2 ta 2 ta hasan o  man takam. az to khabari nist.manam dige nemikham khodamu kuchik konam.inghad sabr mikonam ta azat khabar she .vagarne  manam mese khodet gom o gur misham.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 9:9  توسط ترمه  | 

تو رفتی و من موندم با اون پارک و اون سینما و اون خیابون ..و باورم نمیشه تا ماه دیگه تو خیلی خیلی دور میشی و از تو فقط یه شماره می مونه که میشه هر از گاهی بهش زنگ زد..امروز بهم برخورد که غیبت زده بود.ولی دیگه برام مهم نیست یا سعی می کمنم این جوری نشون بدم .

فردا عیده.الان دارم یه اهنگه شاد گوش می دم.از رضا صادقیه.

لاله به بار

اومده بها ر

تو گل خونه نشسته

 غصه و  غم چشماشو از

رو قلبه ماها بسته

باز می زنه جونه تو قلبه همه صداقت

باز می یاد از تو کوچه ها بوی خوش رفاقت

دلم هوای بومه خونه کرده

صفا اومده خونه را گلخونه کرده

می خواد پر بکشه تا اوج خوبی

هوای جام می و میخونه کرده

 

امسال هم خیلی عجیب غریب بود.. سال پیش این موقع حتی فکرشو هم نمی کردم از شهرم دور بشم برای چند سال. واقعا چند سالش معلوم نیست. حتی گاهی فکر می کنم شاید تا اخره عمرم اینجا باشم . خدا را چه دیدی.گرچه من شهرمو دوست دارم و شاید فقط برای فرار از گذشته هست که زیاد از اینجا بودن ناراحت نیستم. امیدوارم ساله خوبی در پیش باشه .با کلی اتفاق های خوب.امیدوارم همه ی شما هم ساله خوبی را در پیش داشته باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:8  توسط ترمه  | 

دلم گرفته . تو که می دونی من امروز بی کارم.منم می دونم که تو امروز بی کاری..ولی حتی یه تعارفه خشک و خالی هم نکردی. اشکال نداره .ولی.

یه مدتی بود که از حال و هوای عاشقی اومده بودم بیرون.داشتم لذت بدون عشق زندگی کردن را می چشیدم . عشقم شده بود درسم . عشقم شده بود نقاشی و سازم..حالا دوباره باید برگردم به قبل از دیدنت..

داریم میریم سفر.شمال .

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:8  توسط ترمه  | 

امروز یه روزه خوب بود.خیلی خوب. مطمینم همیشه دلم برای این روز تنگ میشه....حوصله ی جواب دادن به کسی را ندارم. این حقه من بوده!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:6  توسط ترمه  | 

یه مدت بود که حس می کردم عاقل شدم.راستشو بخوایید کمی هم راست گفتم.ولی اگه دوستای قدیمیم بدونم من با تو رفتم بیرون بهم می گن پس چی شد اون همه عاقلیت؟!!دوستداشتم امروز تموم نشه . دیدنت خوبه. به تو عادت کردم .حس می کنم انگار جزیی از من و جزیی از زندگیمی !! کسی که باید همین جوری قبولش داشت. ! امروز گفتی دخترک زنگ زده.راستشو بخوای ناراحت نشدم. فقط پیشه خودم هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم چرا اون زنگ می زنه ؟ نتونستم خودمو جاش بذارم. اون که همه چی را در مورده من و تو می دونه . اون که احساسه من به تو و تمام گرفتاری هامو می دونه.اون که حتی اشک های منو وقتی در مورده تو باهاش حرف می زدیم دیده.نمی فهمم چرا زنگ می زنه ؟!

ولیخوب.ناراحت نشدم.مهم نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:14  توسط ترمه  | 

امروز روز خوبی بود.روزی که هیچ وقت فکرشو هم نمی کردیم. که یه روز من با تو توی اون پارک و اون خیابون ها باشم. حتی فکرشم را هم نمی کردم .از بعدش می ترسم. از روزهایی که تنها دارم از اون خیابون می گذرم. امروز روزه خوبی بود..تازه اومدم خونه ولی دوباره قراره بیام ببینمت. دوست نداشتم باباتو ببینیم. در عین حالی که رفتن برام سخت بود و دوست داشتم بیشتر پیشت باشم ولی عقلم میگفت باید برم. احساس خفت و خواری بهم دست می داد اگه ظهر می اومدم خونه ی شما برای ناهار.خستمه ولی در عین خستگی هیچ چیزی نمی تونه مانعم بشه که عصر را با تو نگذرونم . البته هیچ کس از دیدنه ما یاد دوست دختر و پسر های نمی افته.مخصوصا با اون بچه ی ۵ ساله که همرامونه

راستی یادم رفت بگم.صبح رفتم امتحان ایین نامه ولی قبول نشدم.خیلی اعصابم خورد بود ولی دیدنه تو همه ناراحتی هامو از یاد برد . بهت نگفتم که قبول نشدم! گفتم نوبتم نشده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:3  توسط ترمه  | 

فردا می تونه یه روزه خوب باشه. شاید فردا ببینمت.خدا کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:25  توسط ترمه  | 

من امروز ترسیدم از اون چشمهای عصبانی ..

من فقط گریه کردم و حتی اعتراضی نکردم....فقط چشمام را بستم و گریه کردم....

فقط فهمیدم متولدین خرداد وحشتناک ترین ادمهای روی زمین هستن با اون دو شخصیتی بودنشون ...

خوبه که تو متولد خرداد نیستی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:50  توسط ترمه  | 

ناکام موندم...... مامان میگه ف قطه فقط خرید امروز...بعدشم می گه کجا می خوای بری روز ۴ شنبه سوری...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:30  توسط ترمه  | 

دروغ گفتن برام سخت شده انگار. نمی دونم چه دروغی به مامان بگم. بگم می خوام با دوستام برم بیرون. ؟ انگار زبونم نمی چرخه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:48  توسط ترمه  | 

از صبح زودبیخوابی زده به سرم. می دونم شاید موقعیتی به خوبی امروز پیش نیاد برام. انگار دیگه خرید اصلا برام مهم نیست! دوست دارم بیام ببینمت .کاش خرید کنسل بشه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:39  توسط ترمه  | 

حیف شد.فردا می تونست یه روزه خوب باشه . فردا می تونستم ببینمت.فردا می تونس.

حالا که نشد. حتما قسمت نبوده..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:8  توسط ترمه  | 

اومدی. نزدیکی . می خوام برم تو ایوون و از دور اپارتمان ها را نگاه کنم.فکر اینکه تو اینقدر نزدیکی هواییم می کنه. کاش ...کاش..

حیف . دور بودن و نزدیک بودنت فرقی نداره دیگه..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:39  توسط ترمه  | 

هنوز زیاد حسه خریده  عید نداریم! فردا قراره بریم خرید.حالم گرفتست چند روزه.فکر کنم از روزی که دانشگاه تعطیل شد.به پر جنب و جوش و گرفتار بودن عادت داشتم . برای عید قراره بریم شمال ایشالله.یادش بخیر.بچه که بودیم با همه ی خانواده می رفتیم مسافرت. چند تا خانواده بودیم و دسته جمعی می رفتیم جنوب. چه خوش می گذشت. دلم تنگه ..

ای کاروان

ای ساروان

لیلای من کجا می بری

با بردنه لیلای من

جان و دله مرا می بری

ای ساروان کجا می روی

لیلای من چرا می بری؟!........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط ترمه  | 

این نقاب روی صورتم سنگینی می کند..

وسوسه می شم که دورش بیندازم ....

و تو دوباره خودم را ببینی ...

ولی

حیف

می دونم هیچ فایده ای نداره...

این نقاب روی صورتم سنگینی می کند....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:50  توسط ترمه  | 

دارم اهنگ لیلای من چرا می بری از محسن نامجو را گوش می دم.خوشم اومده ازش.این اهنگ جزو تمرین های جلسه فردامه.

امروز وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم. اخه فهمیده بودم تو چند روزی قراره بیای اینجا. دوست ندارم بدونم تو نزدیک هستی ولی نمی تونم ببینمت.دوست ندارم بدونم تو توی اون اپارتمان هایی هستی که شبانه روز جلوش چشمامه و من فقط می تونم با حسرت بهشون نگاه کنم که کاش می تونستم ببینمت. هر چقدر هم خودمو به نفهمی بزنم ...من ...دلتنگ .... ع ش ق  .. و  ... ع ا ش ق ی ...هستم

وقتی اومدم خونه یه چیزه خنده دار فهمیدم.نظرتون در مورد ازدواج با یه مرده چینی مسلمون چیه ؟

کلی خندیدیدم.گفتم باید از این به بعد مارمولک اب پز درست کنم . خداییش دیدین این چینی ها چی ها می خورن. ا زاین بگذریم حتی تنقلاتشون هم مزخرفه به نظر من. حالم به هم خورد بعد از اینکه  شیرینی هایی که ب همراش اورده بود خوردم.مزه های عجیب غریب می داد.به قوله خودم مزه ی چین می داد واقعا!

قبل از این که شروع به نوشتن کنم می خواستم بیام حرف های دپرس گونه بزنم.ولی بعد یادم به سی دی راز افتاد.گفته بود در مورد چیزهایی که ناراحتید حرف نزنید.ما هم از این قانون استفاده می کنیم..

دوستام وبلاگ هاشون را نشونم دادن.۲ تاشون طنزن. ازم ادرس وبلاگ خواستن.ولی نمی تونم این ادرسو بدم. اگه بدم دیگه لال می شم و نمی تونم حرفی بزنم.شاید مجبور شم یه وبلاگه دیگه درست کنم که ادرسشو به اونا بدم و توش چیزهای خصوصی ننویسم.

این روزها مشغول نقاشی کشیدنم بیشتر.با مداد.زغال یا مداد رنگی . کلی تکلیفه عید داریم.راستشو بخوایید هیچ وقت فکر نمی کردم رشته ای برم که بیشتره کارام نقاشی باشه !!!

ولی

راضیم خیلی خیلی.

خیلی بهتر از تحمل کردن درس فیزیک و ریاضی و از این جور چیزهاست به خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:46  توسط ترمه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط ترمه  | 

غربت کمرنگ تر میشود...

امروز ۱۰ ماه از امدن می گذرد..

عادت می کنیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:51  توسط ترمه  | 

کتاب از شیطان اموخت و سوزاند را که خوندم حالم گرفته شد.موندم چه جوری باید برم این را  ارائه بدم.  پیشاپیش عزا میگیریم.!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:49  توسط ترمه  | 

هوای  امشب

دلتنگم می کند ..

همین..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:46  توسط ترمه  | 

یادداشت دست نویس استاد پشت کتاب داستان! :

پاریس شهر بسیار پیری بود و ما

جوان بودیم و انجا هیچ چیز ساده نبود

نه فقر. نه پول باد اورده.  نه مهتاب

نه درست. نه غلط و نه

صدای تنفس کی که زیر مهتاب

در کنارت خوابیده بود

۵ بهمن ۱۳۸۵ تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:44  توسط ترمه  |